غافل بودی
بسکه از غفلت به خود پرداختی
در برت بودم مرا نشناختی
رفتم از چنگت،دریغا،ای دریغ
در قماز زندگانی باختی
چه تلخم
!چه تلخم گر تورا شیرین نبینم
رخت را همچو گل رنگین نبینم
الهی دیده ام را کور بینی
که یک ساعت تو را غمگین نبینم
(
مهدی سهیلی)على اى هماى رحمت
تو چه آيتى خدا را
که به ما سوا فکندى
همه سايه هما را
دل اگر خداشناسى
همه در رخ على بين
به على شناختم من
به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو على گرفته باشد
سر چشمه بقا را
مگر اى سحاب رحمت
تو ببارى ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد
همه جان ما سوا را
برو اى گداى مسکين
در خانه على زن
که نگين پادشاهى دهد از کرم گدا را
به جز از على که گويد
به پسر که قاتل من
چو اسير توست اکنون
به اسير کن مدارا
به جز از على که آرد
پسرى ابوالعجايب
که علم کند به عالم
شهداى کربلا را
چو به دوست عهد بندد
زميان پاکبازان چو على که مىتواند
که به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملک لافتى را
به دو چشم خونفشانم
هله اى نسيم رحمت
که زکوى او غبارى
به من آر توتيا را
به اميد آن که شايد
برسد به خاک پايت
چه پيامها سپردم
همه سوز دل صبا را
چه تويى قضاى گردان
به دعاى مستمندان
که زجان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را:
«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهى به پيام آشنايى بنوازد آشنا را»
ز نواى مرغ يا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش
استشهريارا
كشتي شكست خورده طوفان كربلا درخاك و خون طپيده به ميدان كربلا
گرچشم روزگار برو زار مي گريست خون مي گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابي بغير اشك زآن گل كه شد شكفته به بستان كربلا
در آب هم مضايقه كردن كوفيان خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سراب مي مكيد خاتم زقحط آب سليمان كربلا
زآن تشنگان هنوز بعيوق مي رسد فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمي كه لشكر اعدا نكرد شرم كردند رو به خيمه سلطان كربلا
آندم فلك بر آتش غيرت سپند شد كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
كشتي شكست خورده طوفان كربلا درخاك و خون طپيده به ميدان كربلا
گرچشم روزگار برو زار مي گريست خون مي گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابي بغير اشك زآن گل كه شد شكفته به بستان كربلا
در آب هم مضايقه كردن كوفيان خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سراب مي مكيد خاتم زقحط آب سليمان كربلا
زآن تشنگان هنوز بعيوق مي رسد فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمي كه لشكر اعدا نكرد شرم كردند رو به خيمه سلطان كربلا
آندم فلك بر آتش غيرت سپند شد كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
كاش آنزمان سراق گردون نگون شدي وين خرگه بلند بي ستون شدي
كاش آنزمان در آمدي از كوه تا بكوه سيل سيه كه روي زمين قيرگون شدي
كاش آنزمان ز آه جهان سوز اهلبيت يك شعله برق خرمن گردون دون شدي
كاش آنزمان كه اين حركت كرد آسمان سيماب دار كوي زمين بي سكون شدي
كاش آنزمان كه پيكر او شد درون خاك جان جهانيان هم از تن برون شدي
كاش آنزمان كه كشتي آل نبي شكست عالم تمام غرقه درياي خون شدي
آن انتقام گر نفتادي بروز حشر بااين عمل معامله دهر چون شدي
آل نبي چو دست تظلم برآورند اركان عرش را به طلاطم در آورند
برخوان غم چو عالميان را صلا زدند اول صلا به سلسله انبياء زدند
نوبت به اولياء چو رسيد آسمان طپيد زآن ضربتي كه بر سر شير خدا زدند
پس آتشي زاخگر الماس ريزه ها افروختند و در حسن مجتبي زدند
وآنگه سرادقي كه ملك محشرش نبود كندند و از مدينه در كربلا زدند
وزتيشه ستيزه درآن دشت كوفيان پس نخلها زگلشن آل عبا زدند
پس ضربتي كزان جگر مصطفي دريد بر حلق تشنه خلف مرتضي زدند
اهل حرم دريده گريبان گشوده مو فرياد بر در حرم كبريا زدند
روح الامين نهاده بزانو سرحجاب تاريك شد زديدن آن چشم آفتاب
چون خون زحلق تشنه او بر زمين رسيد جوشش از زمين بنرده عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانه ايمان شود خراب از بس شكستها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون بمزار نبي رساند گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه در خم گردون به نيل زد چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش از انبياء بحضرت روح الامين رسيد
كرد اين خيال وهم غلط كاركان غبار تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال او در در دلست و هيچ دلي نيست بي ملال
ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند يكباره بر جريده رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر دارند شرم كزگنه خفي دم زنند
دست عتاب حق بدر آيد ز آستين چون اهلبيت دست در اهل عالم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت گلگون كفن بعرصه محشر قدم زنند
جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چو توقع كنند باز آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان كنند سريرا كه جبرئيل شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
روزيكه شد به نيزه سر آن بزرگوار خورشيد سر برهنه برآمد به كوهسار
موجي بجنبش آمد و برخاست كوه كوه ابري ببارش آمد و بگريست زارزار
گفتي تمام زلزله شد وخاك مطمئن گفتي فتاد از حركت چرخ بي قرار
عرش آنزمان به لرزه درآمد كه چرخ پير افتاد در كمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه كه گيسوي حورش طناب بود شد سرنگون باد مخالف حباب وار
جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل گشتند بي عماري محمل شترسوار
باآنكه سرزد آن عمل از امت نبي روح الامين ز روح نبي گشت شرمسار
وآنكه ز كوفه خيل الم رو بشام كرد نوعيكه عقل گفت قيامت قيام كرد
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهويي از دشت پا كشيد هر جا كه بود طايري از آسمان فتاد
شد وحشتي كه شور قيامت بباد رفت چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد بر زخمهاي كاري تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بي اختار نعره هذا حسين ازو سرزد چنانكه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله ان بضعةالرسول رودر مدينه كرد كه يا ايهاالرسول
اين كشته فتاده به هامون حسين تست وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست
اين نخل تر كز آتش جان سوز تشنگي دود از زمين رسانده بگردون حسين تست
اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست زخم از از ستاره بر تنش افزون حسين تست
اين غرقه محيط شهادت كه روي دشت از موج خون او شده گلگون حسين تست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه خرگاه زين جهان زده بيرون حسين تست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين شاه شهيد ناشده مدفون حسين تست
چون روي در بقيع بزهرا خطاب كرد وحش زمين ومرغ هوا را كباب كرد
كاي مونس شكسته دلان حال ما به بين ما را غريب وبيكس بي آشنا به بين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند در ورطه عقوبت اهل جفا به بين
در خلد بر حجاب دوكون آستين فشان و اندر جهان مصيبت ما بر ملا به بين
ني ني درا چو ابر خروشان به كربلا طغيان سيل فتنه موج و بلا به بين
تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر سرهاي سروران همه بر نيزه ها به بين
آن سر كه بود بر سر دوش نبي مدام يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا به بين
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو غلطان بخاك معركه كربلا به بين
يا بضعة الرسول ز ابن زياد داد كوخاك اهلبيت رسالت بباد داد
خواموش محتشم كه دل سنگ آب شد بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد
خواموش محتشم كه ازين حرف سوزناك مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد
خواموش محتشم كه ازين شعر خونچكان در ديدة اشك مستمعان خون ناب شد
خواموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز روي زمين باشك جگرگون كباب شد
خواموش محتشم كه فلك بسكه خون گريست دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خواموش محتشم كه بسوز تو آفتاب از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خواموش محتشم كه ز ذكر غم حسين جبرئيل را ز روي پيمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطاي چنين نكرد بر هيچ آفريده چنين جفايي نكرد
اي چرخ غافلي كه چه بيداد كرده ي وزكين چها درين ستم آباد كرده ي
بر طعنت اين بس است كه بر عترت رسول بيداد كرده خصم و تو امداد كرده ي
اي زاده ي زياد نكرده است هيچ كه نمرود اين عمل كه تو شداد كرده ي
كام يزيد داده ي از كشتن حسين بنگر كه را بقتل كه دلشاد كرده ي
بهر خسي كه بار درخت شقاوتست در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده ي
با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو با مصطفي و حيدر و اولاد چه كرده ي
حلقي كه سوده ي لعل لب خود نبي بر آن آزرده اش به خنجر فولاد كرده ي
ترسم ترا دميكه به محشر در آورند از آتش تو دود به محشر در آورند
محتشم كاشاني
زمين و آسمان مكه آن شب نور باران بود
و موج عطرگل در پرنيان باد مي پيچيد
اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
شبي مرموز و رويايي
به شهر مكه مهد پاكجانان دختر مهتاب ميخنديد
شبانگه ساحت ام القري در خواب مي خنديد
زباغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي
دمادم بس ستاره ميشكفت و آسمان پولك نشان ميشد
صداي حمد و تحليل شباويزان خوش آهنگ
به سوي كهكشان ميشد
دل سياره هادر اسمان حال تپيدن داشت
و دست باغبان آفرينش چنان حالت
سر گل آفريدن داشت
شگيفتيخانه ام القري در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري
به اميد طلوع بامدادي بود
سراسردستگاهآفرينش اضطرابي داشت
ونبض كائنات از انتظار دمبدم مي زد
همه سياره ها در گوش هم مي گفتند
كه امشب نيمه شب
خورشيد مي تابد
ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابيد
درآن حال آمنه درعالم سر گشتگي مي ديد
بهبام خانه اش بس آبشار نور مي باريد
و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكيدرنگين ونوراني
وزين قدرت نمائي ها نصيب او
شگفتي بود وحيراني
درآن دم مرغكي را ديد با پرهاي يا قوتي
و منقاري زمردين
كه سويش پر كشيد از بام
ودر صحن سر پر زد
وپر هاي پرندين را به پهلوي زن درد اشنا سائد
بنگاه درد او
آرام شد آرام
به كوته لحظه اي گرداند سر را آمنه با ها له اميد
تنش نيرو گرفت ودر دلش نور خدا تابيد
چوديد آن حاصل كون مكان و لطف سرمد را
دوچشمش برق زدتا ديد رخشا نچهراحمد را
شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را
سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز
الا اي آمنه اي مادر پيغمبرخاتم
سرايت خانه توحيد ماباد ومشيد باد
سعادت همره جان تو جان محمد باد
بدو بخشيده ايم اي آمنه اي مادر تقوا
صداي دل نشين داوود و حب دانيال وعصمت يحيي به فرزند تو بخشيديم
كردار خليل وقول اسماعيل وحسن چهره يوسف
شكيبب موسي عمران و زهد وعفت عيسي
بدو داديم خلق ادم و نيروي نوح وطاعت يونس
وقار وصولت الياس و صبر بي حد ايوب
بود فرزند تو يكتا
بود دلبند تو محبوب
سراسر پاك
سراپا خوب
دو گوشامنه بر وحي ذات پاك سرمد بود
دو چشم امنه در چشم رخشان محمد بود
كه ناگه ديد روي دختراني اسماني
بدست اين يكي ابريق سيمين در كف ان ديگري تشت زمرد بود
دگر حوري پرندي چون گل مهتاب در كف داشت
محمد را چومرواريد غلطان شستشو دادند
به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند
سپس از استين كردند بيرون دست قدرت را
زدند از سوي درگاه خداوندي
ميان شانه هاي حضرتش مهر نبوت را
سپس در پرنياني نقره گون ارام پيچيدند
وزانجا اسمان دختران بر عرش كوچيدند
همان شب قه پردازان ايراني خبر دادند :
كه امد تكسواري در مدائن سوي نوشروان
وگفت اي پادشه آتشكدهي آذرگشسب ما
كه صدها سال روشن بود
هم امشب ناگهان خاموش شد خاموش
به يثرب يك يهودي بر فراز قله اي فرياد را سر داد:
كه امشب اختري تابنده پيدا شد
و اين نجم درخشان اختر فرزند عبد الله
نوين پيغمبر پاك خداوند است
و انساني كرامند ست
يكي مرد عرب اما بيابانگرد وصحرايي
قدم بگذاشت در ام القري وين شعر را بر خواند
كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد ؟
چه كس ديد از شما ان روشنايي اسماني را؟
كه ديد از مكيان ان ماهتاب پرنياني را؟
زمين واسمان مكه ديشب نور بارن بود
هوا اغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بيابان بود وتنهايي ومن ديدم
كه از هر سو
ستاره در زمين ما فرود امد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
زهر سو در بيابان عطر مشك بوي عود امد
بيابان بود ومن اما چه مهتاب دلارايي
بيابان بود ومن اما چه اختر هاي زيبايي
بيابان رازها دارد
ولي در شهر ان اسرار پيدا نيست
بيابان نقش ها دارد كه در شهر اشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران ؟!
كه ديشب اسماني ها زمين مكه را كردند گل باران
ولي گل نه ستاره بود جاي گل
زمين واسمان مكه ديشب نور باران بود
هوا اغشته با
عطر شفا بخش بهاران بود
به شعر ان عرب مردم همه حالي عجب ديدند
به اهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند :
كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد ؟
چه كس ديد از شما ان روشنان اسماني را؟
كه ديد از مكيان ان ماهتاب پرنياني را؟
بيابان بود وتنهايي ومن ديدم
كز هر سو ستاره در زمين ما فرود امد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
زهر سو در بيابان عطر مشك بوي عود امد
بيابان بود ومن اما چه مهتاب دلارايي
بيابان بود ومن اما چه اختر هاي زيبايي
بيابان رازها دارد
ولي در شهر ان اسرار پيدا نيست
بيابان نقش ها دارد كه در شهر اشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران ؟!
كه ديشب اسماني ها زمين مكه را كردند گل باران
ولي گل نه ستاره بود جاي گل
زمين واسمان مكه ديشب نور باران بود
هوا اغشته با
عطر شفا بخش بهاران بود
***
روانت شادمان بادا !
كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرائي ؟!
كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحائي؟!
كه اينك بر فراز چرخ يابي نام احمد را
و در هر موج بيني اوج گلبانگ محمد را
محمد زنده وجاويد خواهد ماند
محمد تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهاني نيك ميداند
كه نامي همچو نام پاك پيغمبر مويد نيست
و مردي زير اين سبز اسمان همتاي احمد نيست
زمين ويرانه باد و سرنگون باد اسمان پير
اگر بينيم روزي در جهان نام محمد نيست.
مهدي سهيلي
علي را چه بنامم؟
علي را چه بخوانم؟
ندانم ندانم
ثنايش نتوانم نتوانم
علي دست خدا بود.
علي مست خدا بود.
علي را چه بنامم؟
علي را چه بخوانم؟
ندانم ندانم
ثنايش نتوانم نتوانم
خدا خواست كه خود را بنمايد.
درجنت خودرا برخ ما بگشايد.
علي را بهمه خلق نشان داد.
علي رهبر مردان صفا بود.
علي آينه پاك خدا بود.
علي را چه بنامم؟
علي را چه بخوانم؟
ندانم ندانم
ثنايش نتوانم نتوانم
علي گرچه خدا نيست
واكن زخدا نيز جدانيست
برو سوي علي تا كه وفا را بشناسي
ببرنام علي تاكه صفا را بشناسي.
اگرآينه خواهي كه بيني رخ حق را
علي را بنگرتاكه خدا رابشناسي.
چه گويم سخن ازاو؟كه نگنجد به بيانم
ندا نم كه سخن را به چه وادي بكشانم؟
ندانم ندانم
ثنايش نتوانم نتوانم
علي مرد حقيقت
علي شاه طريقت
علي مرهم دلهاي خراباست
ره كوي علي راه صواب است
علي را چه بنامم؟
علي را چه بخوانم؟
ندانم ندانم
ثنايش نتوانم نتوانم
مهدي سيهلي
شب دوشین مرا جان برادر به خواب امد بساط روز محشر
نبینی روز بد ،بد محشری بود عجب هنگامه خر تو خری بود
یکی از سوز دل فریاد میکرد به هر سو میدوید وداد میکرد
یکی از کرده های کرده خویش نمودی توبه وحاشا ز تشویش
یکی در هر زمان میکرد تکرار که اللهم خلصنی من النار
زمین پر از مرارت ،پر حرارت همی میسوخت پاها از حرارت
مرا در پای بد کفشی دریده که در دنیا کسی مثلش ندیده
برای پای من بد نعمتی خش که مانع بود از گرمای اتش
که ناگه رندکی ان کفش را دید میان شورش از پایم بدزدید
به خود گفتم الا بر دوش نه دم که گور خود از این صحرا کنی گم
ز جا جستم به صد جلدی وتندی که بگریزم ز خول رستخیزی
که ناگه یک ملک این بنده را دید دو دستی بر گریبانم بچسبید
که هان ای عاصی گردن شکسته نمیبینی مگر ره بر تو بسته
مگر سر کار فاقد از ثوابید که یر پیش از ترازوی حسابید
پس گردن زنان دری وری گو مرا برد ان ملک پای ترازو
گناهم با ثوابم چون کشیدند به وزن ان هر دو را اندازه دیدند
در ان ساعت مرا کردند مختار که میل خود ببین این جنت ان نار
به خود گفتم روم در راه جنت ببینم جلوه دلخواه جنت
ندیدم هیچ کس از ترک وتازی به غیر از پیر زن های نمازی
بسی حوض عسل میدیدم از دور ولیکن از مگس پر بود وزنبور
زدم ابی به این قلب فسرده به طعم زنجبیل جوش خورده
برون جستم دمی با چشم پر نم سوالی کردم از راه جهنم
بدیدم راه را از فرش کاشی ملک استاده بهر اب پاشی
همیشه سوت ماشین در صدا بود اروپایی کافر رهنما بود
کشیده راه اهن هر طرف نخ که باشد اختراع اهل دوزخ
سر در بیرق برقی گشوده که قافاقاف را روشن نموده
درونش بود دهلیزی دلاویز خیابانی مسطح بود وشن ریز
همه کاباره ها در کار بودند سخن گویان پی گفتار بودند
هایده روی سن اواز میخواند گهی با ساز وگه بی ساز میخواند
جمیله رقص کردی با تن عور به اهنگ وصدای تاروتمبور
اگر اتش دمی میکرد پرخاش مهار میگشت با ماشین اب پاش
ادلف هیتلر در انجا حکمران بود رضا شاه نیز در پهلوی ان بود
که ناگه اریامهر جوان بخت که تازه شد چپه از تاج واز تخت
رسید از راه شاه بد قواره در انجا با کت وشلوار پاره
رضا شاه کرد بر ان شاه پرخاش که ای بد بخت ای مفلوک اوباش
نگفتم من که از اخوند حذر کن بکن عمامه را زیر وزبر کن
نکفتم من زملا ها بکن سر نگفتم من زفیضیه بکن در
نشستی خشتکت را پاره کردند تو را از موطنت اواره کردند
عزیز من سپاه ورفرفت کو به من بر گو که ابجی اشرفت کو
.........



